“به ما نرسيد ولي دستتون درد نكنه كه تا اينجا اومدين براي كمك” به ميان هياهوي كودكاني كه برهنه پا به شوق آب و يخ -بله آب و يخ، از بديهي ترين و بي مقدار ترين لذت هاي در دسترس بشر- به سمتت مي دوند اين جمله ي پيرزن چون طبلي ميان سرت به زاري مي نشيند كه آنك انسان! آنك رنج بي امان! آنك فسردن فروغ چشمان كودكانش در مصاف نا برابر با فقر و جهل! … مگر نه اين است كه سهم من و امثال من امن و راحت زيستن و خوردن و آشاميدن – و غالبا اسراف كردن- است و سهم تو بيرون كشيدن سنگ و كلوخي كه دويدن در آن خشكي بي پايان نصيب قدم هاي نحيفت كرده، به ناامني و سياهي شبي كه صبح اميدي در ِپيَش نيست؟…كدام دستم درد نكند؟ كجاي دلم درد نكند كه مي بينم زير يك سقفيم و يك آسمان اما دور افتاده ايم به دل، به جان … تمام همتمان اگر نور اميدي شود كم سو در قلبت كه روزي به قوت دستهاي در هم گره خورده مان اين ديو پلشت فقر و جهل را بيرون خواهيم راند از حوالي لبخند شيرين كودكانه ات، قهرمانانه به شادي خواهيم نشست كه آنك انسان!…

======================

نوشته یکی از اعضای تیم پخش کوچه گردان عاشق – شهریار – 1394