فقر؛ این سه حرفیِ بی رحم را در ایستگاه آخر، آنجاکه دست کمی از آخر دنیا ندارد و در غریبانه ترین حالتش به تماشا نشستیم…
اولین تصویری که قلبمان را فشرد تصویر یکی از دولت مردان در قاب تلوزیون محقر گوشه اتاقی که مثل قلب اعضايش پر از وصله و پینه بود…
در چشمان ملیکای سه ساله خبری از شیطنت نبود …غمی که از چشمانش به چشمانمان نشست حکایت از سه سال درد و رنج و غصه بود.
پدری مریض که توان کار کردن نداشت و دلخوشی مادر به فروش 3 تخم مرغ و خرید مختصر نانی برای خانه ی به غم نشسته…
مادر با اشكي بر گونه هايش تعريف مي كرد كه فرزندش امروز با گریه می گفت تو مادر من نیستی اگر نه برایم خوراکی می خریدی… حالا من با تخم مرغ های به فروش نرفته و حسرت نگاه ملیکایم چه کنم؟؟؟
به راستی که ایستگاه آخر دست کمی از آخر دنیا نداشت….