داخل حياط كه شديم به آغوش گرم پيرزنى فرو رفتيم كه بعد دانستيم سنش پنجاه است. داخل اتاق كه مى شديم اما ، عربده هاى و ناسزاهاى پسرى جوان به پيشوازمان آمد. زن ناچار به پشت بام بردمان. ميان بغ بغوى كفترها و وسايل مصرف مواد به گفت و گو نشستيم. سه سال پيش شوهرش را از دست داده بود ، سه سال پيش از اردبيل مهاجرت كرده بود و شايد سه سال بود كه از سه پسر معتادش به شدت كتك مى خورد و كمك مى خواست.

====================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق— سعیدآباد و باغکمش– 1394