اذان که زد، آسمان آن روز سیاه تر بود
مردی به هیبت عمری کار و زحمت
به یک پا برخاست،
پیش زن و دو طفل معصومش عرشیا و صبا
بغض می کرد که از درد بگوید
همین چندی پیش
داشته هایش را به همراه یک “پا” جا گذاشته بود در زمان
کارگر بود و ابایی نداشت از عرق ریختن مفرط
اینکه خدا پای “نان آوردنش” را نیز گرفته بود، شرمسارش می کرد
همه ی داشته هایش را پرداخته بود تا پای او قطع نشود
که آن هم در ازدحام تقدیر، قطع شد…
حال نه پولی مانده برایش و نه پا…
می گفت «یک پای مصنوعی و زانوی مکانیکی راه می اندازد مرا»
«کار می کنم. آنقدر که دیگر اشک و بغض و آه و ناله ام را همسر و فرزندانم نبینند…»
بغض یک مرد پیش کودکانش، گلو را پاره می کند، نفس را می بندد…
همت کره ایم “پایی” بگیریم و راه بیاندازیم زندگی افسرده شان را…
هنوز نگاه معصومانه زن و فرزندانش گره در نگاهم دارد…
آن روز روزه ام را با بغض آن مرد افطار کردم…

===================
امین آباد – شهرری
آئین کوچه گردان عاشق 1394
دلنوشته یکی از اعضای خانه ایرانی شهر ری