خداحافظي كرديم. از اتاق خالي بيرون امديم، از كنار ديوار فروريخته ي حياط که معلوم نبود چندهزار بار شاهد لحظه هاي ياس و نا اميدي بوده، عبور كرديم و وارد كوچه شديم.

مادرت بغض آلود دعايمان مي كرد و حلقه ي اشك چشمانش هر ثانيه پررنگ تر مي شد.

اما تو، سرشار از دلهره، تكيه داده بودي به درگاهی که در نداشت.روبه رويت زانو زدم. چشمانت لبريز از درد بود. زير لب اهسته پرسيدي: بازم مياي؟ و من مطمئن ترين موجود كره ي زمين بودم به اينكه بازخواهم گشت تا شايد باز هم لبخندت گرمابخش دنياي تاريكم باشد.

======================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شیراز، 1395