از شق و رق بودن خودم بدم آمد.
از این به ظاهر آپارتمان تمیز و شیک بدم آمد.
از اینکه توی زرورق شیک و براق طلایی رنگ، خوش پوشیده شده ام بدم آمد…
از اینکه درست یک وجب آن طرف تر، چنین به ظاهر آبادی ای داریم بدم آمد,
جایی که حتی سگ هایش هم نا و رمق نداشتند.
خانه هایی که لباسشان فقط بلوک سیمان است.
کوچه هایی که تنهایی را فریاد میزنند, کوچه هایی که عمری دیده نشده اند.
کوچه هایی که از درد بی کسی می پیچند به خود, می پیچند و می برندت به آدم هایی که دست بر قضا آن ها هم دیده نشده اند, آدم هایی که محصور شده اند بین بلوک و کوه و ندانستن من و تو.
منِ زرورقی چلیده شده توی آفتاب، رفتم توی خونه ای که حتی روزنه ای نبود که نور خودش رو بریزه داخل و چشم های نابینای من توی اون خفگی می دید که بلوک بلوک خونه باکی نداره که ترک هاشو به رخ بکشه.
نگاه که می کردی می دیدی کنج این بلوک های سیمانی به ظاهر دیوار, کوه سر در آورده و داره به رنج این جماعت سرک می کشه.
بدم آمد که در میانه این همه درد، بار بی دردی بر دوش من است. فرصتی می خواهم برای عاشقی …

دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی هرمزگان
شهرستان میناب – ۱۳۹۳

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.