چهارتا میله و یه سقف ایرانیتی، کنار خیابون رو مأمن پیرمرد و دختراش کرده بود…
می گفت ((کلی با شهرداری و این چیزا حرف زدم که همین کنار خیابون توی زمین خاکی چاه دستشویی بزنم، آخه زشته زن و بچم هرروز درِ خونه همسایه ها رو بزنن …))
بعد از تصادف حافظه اش افتاده بود، بیمارستان روانی امین آباد هم کارگر نبوده،
وسط جمله یادش می رفت چی داشت می گفت…
کاری ندارم چی شد به اینجا رسید،
ولی به جایی رسید که کرایه ی دو تا 700 تومن برای دختراش از لب چادر تا مدرسه، مهم ترین دغدغه اش بود،
بماند که دخترای نازش تو مدرسه دست به دهن کی باید باشن زنگای تفریح…
دلِ گنده ای داشت، تو عالم باختنِ همه دنیاش، چای لیوانی واسمون ریخت خوردیم.
بعدِ اون تصادفه که از رو موتور پرتش می کنه لبه ی جدول،
اوضاعش وخیم تر می شه، تا جایی که بعدِ کلی بی کرایه نشستن تو خونه ی صابخونه،
صابخونه هه می کوبه خونه رو تا بسازه بره بالا،
پیرمردم چهارقدمی سقف آجری قبلیش، چادر می زنه تو زمین خاکی،
حالا منتظره تا صاحب این زمینه کی بخواد جوابشون کنه…
لبِ خیابون با حصارِ چادر زیستن، واسه دخترا جهنمه، جهنم…

=======================
زمان آباد-شهرری
نوشته یکی از اعضای داوطلب خانه ایرانی شهر ری