ما هر روز بين دردهاي كوچك و بزرگ مان درگير تشويش و تضاديم. ما انسان ها براي زخم هايمان چسب زخم ميسازيم كه ديگران زخم هايمان را نبينند.ياد گرفته ايم كه با سيلي صورت هاي سرخ مان را كبود كنيم تا برند كفش هاي قديميمان را مدرن و به روز نشان بدهيم.از دردهايمان فرار ميكنيم و پشت لبخند هاي مصنوعي مان اوضاع را به سامان نشان ميدهيم اما…
اما كوچه گردان شهريار جشن تولد اذهان مرده ي ما بود.وقتي كه به روي ريگ هاي داغ بياباني شهريار كيسه ها را به دوش ميكشيديم و ميراث غيرت خواب رفته مان را به رخ غرورمان ميكشيديم درام قصه ي مردماني را شاهد بوديم كه دردهايشان را با هيچ چسب زخمي نميتوانستند بپوشاند،دردي به وسعت يك عمر سكوتو هزاران سوال بي جواب …!
من،آنروز،وجدان خودم را به حكميت عقلم محكوم كردم،به خنده هاي از دست رفته ي دختران ٩ ساله ي بلوچ كه طعم مادرانگي را چشيده اند و مردانه،تك و تنها،در فراغ از دست دادن شوهرانشان نان خانه ي خود را با چنگ و دندان به خانه ميبرند.به معصوميت كودكان سه چهار ساله اي كه هنوز مزه ي گوشت را نچشيده اند،به چشم هاي پدري كه چهار فرزند گرسنه داشت،به كودكي پسر بچه ي فلجي كه در بيابان با ريگه هاي داغ همبازي شده بود،به كودكانه گي كردن پسران اين عشيره كه در گرماي جهنمي بيابان با پاي برهنه روي خار ها درس مردانه گي مي آموزند،به چروك هاي پيري زنان جوان عشيره،به غيرت زني كه شوهرش مرده بود و نان شب نداشت،اما محض تكه تكه هايش آبرو از ما در خواست نميكرد،به كپر هاي يك متر در يك متر،به آب و برق و گاز هاي نداشته،به نا اميدي چشمان عاطفه،به آرزوهاي كوچك كودكان اين خطه،به گرسنگي و به فقر.به ما كه انتخاب شديم تا ببينيم و به اين شهر بفهمانيم كه بيخ گوش سمت چپمان چه درد هاي ناگفته ي بسياري است.
بيايد يك بار ديگر به وجدان بني آدماني كه اعضاي يك ديگرند هم پيمان شويم كه گوهر آفرينشمان را شريك شويم …!

=======================

نوشته یکی از اعضای تیم کوچه گردان عاشق – شهریار – 1394