دنیا را دیدم که غمناک است … از او پرسیدم :دنیا نشانه ها را می بینی، که چون سوزن حیرت فرو می رود در زندگی انسان ها …
گاهی صدها سوال سوزن شده و باز فرو می رود درذهن انسانها … آن وقت موجی می شوند و کوبیده می شوند … به بدنه صاف و ناصاف این آدمها ……..اینجا……..اینجا آخردنیا نیس … قیامت هم نیس … اینجا تهِ دنیا هم نیس …
بیدارم کن دنیا بیدارم کن تا دوباره طلوع کنم …
اینجا کجاست؟
قدم که برمی داشتم سنگین و سنگین تر شدم
ساعت زمانی برای نگه داشتن نداشت و زمان می گذرد
آرزوها را می سنجند
گاهی با سنجیدن، آرزوها را به خاکستر تبدیل می کنند
بیدارم کن تا دوباره طلوع کنم. گله داشتم؛ گله از بندگان خدا؛ گله از مردم اهل کوفه …
بالهایش را شکستند؛ روباهایش را درخیابان ها سر بریدند
آتش جهنم پنهانش کرده بود حقیقت را … چهره ی رنج آوری داشت، رنج تنهایی و بی کسی و نداری شاخه هایش را شکسته بودند
بال و پری برای پرواز نداشتند … .
خالی بود اما محبت ما درو فرزند بود
خالی بود از هر چیزی که منو تو و امسال ما داریم و ناشکر هستیم … خالی بود ازپدر و مادر و خواهر و برادر اما محبت محبت مادرو فرزند بود، خالی بود از آن چیزهای که منو تو هر روز سرشان دعوا …
سرشان دعوا داریم اما سکوت می کرد، حرف میزد و می گفت از رنج های کشیده اش گریه هایش، زیر پوستش پنهان شده بود اما می خندید !
دنیا قلبم بیمارشد، چگونه تحمل می کنی ظلم و ستم های مردمانت را … چگونه به دوش کشیدی گریه های مردمانت را …
کنارهم دو سرگردان، دو غمناک خبر از درد همدیگر دارند. یکی را آرزو آب و یکی را آرزو خاک است. به آسمان نگاه می کردم؛ دنیا گفت می توانی تک تک پرندگان را بشماری؟ گفتم: آری می توانم، گفت: اما انسان می تواند در گستره ی ذهن تو پنهان شود، همیشه گمشدن سهم تو نیس
دنیا نفسم برید ! چه زندگی دردناکی زمانی برا یافتنت بسیار پرس و جو کردم، به دنبال حقیقت بودم اما او را درحفره های دیروز یافتم
درمیان گم شده ها !

فرشتگان زمین !!!!

نوشته یکی از اعضای کوچه گردان عاشق – زنجان – 1394

a2