گاهی وقتا یه سری اتفاقات و لحظه های بد خیلی خوبن. چون باعث میشن حواست بیشتر جمع باشه…
امروز وقتی داشتیم میرفتیم شناسایی منطقه ((قوچ حصار)) اطراف شهرری امیر رضا یه شعری رو یادم آورد که خیلی تکونم داد:((یه نسلی داره هستیشو به فقر کهنه میبازه,جنوب شهر این روزا خدا رو گریه میندازه))

شاید فقط یه شعر باشه ولی وقتی میری تو خونه ای که یه مادر بیوه با 4 تا دختر و یه پسر که خرج خونه گردن آقا پسره خونس و مادرشون با بغض میگه به خطر 500 تومن کرایه ماشین نمیتونه بچه هاشو بفرسته مدرسه و کلی برگه ی دکتر و بیمارستان میذاره جلوت ولی با همه ی این حرفا هر 5 دقیقه یه بار میگه خدارو شکر.

یا اینکه میری پیش مادری که توی یه خونه ی سه در چهار نمیتونه درد یه دونه پسرشو که طلاق گرفته و داره نفقه میده رو تحمل کنه یا درد و مریضی خودشو که از بد روزگار پوکی استخوان و تالاسمی رفته تو جونش و ته آرزوهاش اینه که یه ویلچر داشته باشه.

وقتی کنار 2 تا خواهرای کوچیکش وسط حرفاش هی میگفت:ماها یکی از یکی بدبخت تریم و وقتی داستان زندگی خواهر کوچیکه رو شنیدیم که طلاق گرفته بود و دخترش رو داده بودن به پدرش ولی به خاطر <<کودک آزاری>> پدرش، بهزیستی بچه رو میگیره و مادرش با بغض میگفت که الان دیگه خانومی شده واسه خودش ولی تواناییشو ندارم که برگردونمش, هی تو دلم میگفتم خدایا چقدر نا شکری کردم!!!

وقتی میری خونه ی پیرزنی که ((ببخشید خونه خیلی زیاده بهتره بگم لونه))… پیرزن ترکی که تو خونه ی نوه اش مستاجره و سکته ی ناقص کرده, وقتی باهاش ترکی حرف زدم به ترکی بهم گفت:((اوقول اگر آلاهی تانییرسان دگینن منه ده باخ سین)) یعنی پسرم اگه خدا رو میشناسی بگو به منم نگاه کنه, این جملش چکش تو سرم بود ویه لحظه تو دلم گفتم خدایا مگه نگاشون نمیکنی؟!!

خونه دیگه ای که 3 تا دختر کوچولوی ناز داشتند ولی حیف که باباشون نازشونو نمیکشید مواد زندگیشو گرفته بود و مادرشونم انگار بدش نمیومد با شوهرش همراه شه ولی حیف به بچه هاشون

خانومی که شوهرش زندان بود ولی از ترس آبروش میگفت شوهرم کار میکنه

امروز در جنوب شهر جاهایی رفتیم که با وجود همه ی مشکلات و گره های زندگیشون یه چیزو هیچ وقت یادشون نمیره ((توکل))

دلنوشته اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق؛ قوچ حصار اطراف شهرری تهران

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here