همیشه دوست داشتم کاری رو برای این بچه ها بکنم؛ که اگه من خودم در اون موقعیت بودم دوس داشتم برای من انجام بدن….

همیشه دوس داشتم یکی از این آدمایی که تو خیابون دارم می بینم یا از این آدمایی که ماشین های بزرگتر از چرخ من سوار میشن رو کنار خودم ببینم….

نه اینکه فقط بهم نگاه “تو کثیفی” بکنن!

همیشه دوست داشتم؛ حتی واسه یه بارم شده بیان بشینن کنارم و دستم رو بگیرن و شروع کنیم با هم حرف بزنیم….

بگن تو چیکار می کنی؟

بگن تو چرا اینجایی؟

همیشه دوس داشتم بشینم و بگم که چرا اینجام…

بگم که جنگ چیکار می تونه بکنه با ما…..

بگم ما هم آدمیم….

فقط پول نداشتن ما باعث شده؛ بقیه به چشم کثیف ببیننمون…..

همیشه وقتی میرم کنار این بچه ها؛ میریم یه گوشه دور و کنارشون میشینم و دستشون رو میگیرم و میگم:

چرا اینجایی؟

با اینکه همیشه جواب میدن:

من مجبورم!

پدرم پیره یا اصلا پدر ندارم و باید نون ببرم واسه خونه و…..

ولی حس می کنم اگه جای اونا بودم؛ منم همین رو می خواستم….

منم فقط میخواستم که کسی دستم رو بگیره و بنشینه کنارمو باهام حرف بزنه!!!یه سوم شخص حاضر

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.