-دستات چی شده خاله؟

-نمی‌دونم چند وقته دستم از اینا در میاره.

-فقط تو اینجوری شدی؟

-نه دست عبدالرزاق و چند نفر دیگه هم اینجوریی شده.

-مگه دستکش ندارین؟

-داریم ولی بزرگه نمیتونم باهاش زباله جمع کنیم،برای همین دستم نمی‌کنم.

-میشه از دستات عکس بندازم؟

دستاش رو جلو میاره و با دست چپم دستش رو میچرخونم تا تصویر واضحی از زخم‌های دستش توی کادر دوربینم بیفته.

روزهاست غم اون عکس روی قلبم سنگینی می‌کنه،غم تضاد میان دست من و دست ناصر.تضاد بین دنیای کودکی من و دنیای کودکی ناصر…

کجای راه رو اشتباه رفتیم که سهم ناصرها از کودکی شده زباله گردی؟