نفسش کم آورده در این هوای دودآلود تهران,به دماوند رفته است. در که باز می‌شود، حجم بزرگ درد انگار توی صورتت می پاشد.فکر کن روزی پدرت به جبهه میرود ,برای وطنش میجنگد برای این که من تو ایرانی بمانیم، بعد کل نفسش یک ماسک می‌شود و دو رگ قلبی که مسدود است. ولی برای گرفتن سهمیه ها و کمک های جانباز بودنش نه اقدام کرده و نه در فکرش است.,رختخواب پدر توی حال کوچک خانه پهن شده و رختخواب پسر بیست ساله اش که با ام اس دست و پنجه نرم می‌کند , کمی آنطرف تر

پسر دوم خانواده بیش فعال است و میماند بنیامین 8 ساله که حتی شناسنامه هم ندارد… هویت پدریش یک خاک مقدس بوده و سوغاتی که یک کپسول اکسیژن است…

تازه با غرور زل می زند توی چشم‌هایت و می‌گوید: من برای چیز دیگری جنگیدم…

 =========================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق- بومهن– 1394

بومهن