رفته بودیم برای پخش. روزهای داغ قلعه حسن خان در شناسایی، جای خود را به شب پر ستاره بیابانی داده اند. خلوت می کنم با آسمان و خنکای شب و سکوت کوچه ها. با خودم می گویم کاش در تمام خانه ها و تمام دلها هم همین آرامش می بود. دیشب آسمان ستاره هایی داشت که نورشان را بی دریغ بر تن داغ دیده ی زمین می باریدند. اما ستاره دل تو چیز دیگری بود.

آمدیم در خانه تان . مادرم زهرا … ای که به تمامی معنای کلمه، مادری. امید را بوسیدم. مسواک را دادم دستش و نصیحتش کردم به مسواک زدن. دوستم کیسه را گذاشت جلوی در خانه تان. و ستاره تو درخشید. می گویی:

* مال همه همسایه هاست دیگر*

خانه تو دو متر در دو متر است. خانه همسایه ها بیست متر در بیست متر. در خانه آنها یخچال پر است. در خانه تو اصلا یخچالی نیست. امید تو رنگش پریده است. کلیه هایش مشکل دارند … مادر دیگر چه چیز را می خواهی قسمت کنی؟

ای کاش عشقت را، مهرت را هم با من قسمت کنی. دیشب فهمیدم من نبودم که در خانه فقیری را زده بودم. تو بودی که در قلب فقیر مرا کوبیدی و از ثروت بی حد و حصرت، محبت، که برخلاف دارایی من ته نداشت، در دستان تهی من ریختی. آنقدر که سیراب شدم و از دهانم نور عشق می جهد …

=======================

نوشته یکی از اعضای تیم پخش کوچه گردان عاشق – ۱۳۹۴