از وقتی دنیا اومده رویِ یک تخت خوابیده. میگه من همه رو اذیت کردم، مادرم یه کلیه ش رو از دست داده. پدرم دیگه نمیتونه دستفروشی کنه چون قلبش رو عمل کرده! این ها همه حجمِ رنجیِ که یه دختر توی قلبش داره… یه دختر!؟ شهر ما پر شده از رنج های خاموش. میخوای بازم نشنویم؟؟ بیا چشم هامون رو ببندیم. بزنیم خودمون رو به اون راه؟؟ راهِ خودخواهی آسونتره…نه؟؟

 

==================================

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، رباط قدیم، 1396