زمانی در زندگی هرکسی وجود دارد که فرد می شکند … پیش خودش … پیش خدایش …
زمانی که از زنی که همسایه ها او را به عنوان شخصی تنها و نیازمند به تو معرفی کرده اند درباره ی گذران زندگی می پرسی، با وجود مشکلات فراوان و وضع نامناسب زندگی اش با لحنی آرام و مهربان می گوید: خدایی که آدمو آفریده خودشم روزیشو میرسونه …
وآن زمانیست که می شکنی، وقتی در ادامه با لحن و نگاهی آرام ومهربانتر ادامه م یدهد: خدا بنده شو تنها نمیذاره …
و از جواب دادن به سایر سوالات سرباز می زند.
زمانیست که سرت پایین می افتد و به تمام نعمت هایی فکر می کنی که بابتش خدایت را شاکر نبودی یا حتی ناشکری کردی.
سرت را پایین می اندازی تا زن بغضت را دلسوزی و ابراز تأسف برای زندگی اش تلقی نکند… و در آن لحظه فقط خودت می دانی که این بغض و اشک هایی که با تمام وجود از سرازیر شدنشان جلوگیری می کنی حس دلسوزی و تأسف برای زن نیست بلکه ابراز تأسف ایست برای خودت …

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – زنجان – 1394