داستان‌ زندگی‌شان شاید خیلی با هم فرق نداشته باشد. یک روز که کارد به استخوان خانواده رسیده، بار سفر بسته‌اند؛ شبانه از آن مرز پر خطر عبور کرده‌ و به هوای داشتن زندگی بهتر پا به ایران گذاشته‌اند. گناهشان این است که فرزندانِ مهمانانِ ناخوانده ایران هستند.
اما در این سو بین مردم ایران موجودیت فرهنگ تفوق طلبی و حقیر پنداشتن بیگانه های ضعیف در متن جامعه بی داد می کند.نبود توافق نامه ها و به رسمیت نشناختن افغان ها شامل چندین خانواده نیست.اکثریت از بی اقامتی نالانند.حتی خانواده ای که دو نسلش در ایران به دنیا آمده این روزها نه پاسپورت دارد و نه کارت اقامت
از ملک آباد کرج به سمت عرب آباد می رویم روزهای کوچه گردان عاشق است و شناسایی مناطق محروم.
ساکنینش را بیشتر افغان ها تشکیل می دهند .کوچه هایش ساکت و خالی از صدای بچه هاست!.بیشتر که می گردیم تجمعی از کودکان در پارکی کوچک به چشم میخورد.۱۰ روزی است که این پارک کوچک ساخته شده و اینک جایی است برای سرگرمی این بچه ها.
وضعیت تحصیلشان را که جویا می شویم دغدغه ی چند نفر از آنها رفتن به مدرسه نیست و آنها به دنبال موقعیتی هستند تا جهشی تحصیلات ابتدایی خود را پشت سر بگذارند،آنها کارت اقامت دارند و توانسته اند در مدرسه ثبت نام کنند.
ناگفته نماند که آنها توسط هر مدرسه ای پذیرفته نمی شوند و اگر هم مدرسه ای حاضر به پذیرفتن آنها باشد شهریه های سنگینی دریافت می کنند که اکثر خانواده های مهاجر افغان به خاطر فقر اقتصادی از پرداخت این شهریه ها معذورند.
اما در مقابل آنها کسی هم است که از مدرسه رفتن نفرت دارد.فکر و ذهنش همان کار در زمین های کشاورزی است ،زمین های حومه عرب آباد. بعد از کارگری و دست فروشی آن هم در دورترین نقاط از منطقه همین زمین های کشاورزی منبع درآمد ناچیز آنها را تأمین می کند.
بیشتر که با این کودکان گرم می شوی از آینده ای که دوست دارند داشته باشند می گویند،آینده ای اگر چه مبهم. انگیزه آنها قابل تحسین است و امید در میان چشمان بچه ها سو سو می زند.جمله گی به دنبال معلمی هستند که به آنها سوادی بیاموزند.
کودکی که معصومیت در چشمانش موج میزند. وقتی ازش اسمش را می پرسم فقط با چشمان سیاهش نگاهم می کند و چیزی نمی گوید از برادرش می پرسم که اسم خواهرش چیست او هم چیزی نمی گوید و تنها تنها نگاهم می کند. می گویم می شود مادرتان را صدا کنید تا با او صحبت کنم با سرعت برق به سمت خانه می دود و مادرش را می آورد. مادرشان زن میانسالی است که می گوید من مادر بچه ها نیستم هووی مادر بچه ها هستم.
پدر بچه ها فوت کرده و و در حال حاضر مادرشان هم رفته و ازدواج کرده و نجیبه ۸ ساله را ۱۰ سال قبل ، پیش من گذاشته اند و من از بچه ها مراقبت می کنم .می گویم نجیبه چرا صحبت نمی کند؟ می گوید از بچگی تا به حال صحبت نکرده.
می گویم چرا اینطوری شده؟
می گوید زمانی که ۴۰ روز بود پدرش فوت کرد و ما نتوانستیم از بچه خوب مراقبت کنیم و مادرش شیر نداشت به او بدهد و این مشکل برایش پیش آمد.و تا به حال هم به پزشک برای معالجه مراجعه نکرده اند.از نجیبه می پرسم خاله دوست داری برای مدرسه و درس بخونی؟
جوابی نمی دهد و نگاهم می کند.
برادر بزرگش می آید جوانی حدودا ۲۰ الی ۲۵ سال است .می گوید نجیبه دیوانه است و مشکل دارد و خوب شدنی نیست. این جملات را که به زبان می آورد و دخترک اخمی به ابرو می آورد و چهره اش گرفته می شود
دوست دارم نجیبه را دلداری دهم.می گویم نه خاله تو خوب هستی و می تونی خوب درس بخونی.
چرا در دنیای یک دختر باید با نداشتن کلام، نتواند تاریکی و درخواست ها و خشم و محبت را بیان کند.
چهره معصومش مانند ماه می ماند و چشمان سیاهش پر از سوال که چگونه می شود راه به جایی برد که از عشق و محبت باشد.
زمزمه به مدرسه رفتن بچه هایی که در پارک فوتبال بازی می کنند به گوش می رسد.کودکان بی سرزمینی که گویی بذر امید آنها دو چندان شده… کودکان عرب آباد
خاله من هم میتونم بیام مدرسه…خاله مدرسه شما کجاست…خاله اینجا هم مدرسه می زنین…
قصه ی انسان های مسافر همیشه قصه ی جابجا شدن بر روی جاده ها و دریاها نیست و قصه‌ی یک مهاجر افغان هم قصه‌ی از جایی به جای دیگر شدن نخواهد بود.
داستان چنین انسانها،داستان انسانهای درگیر سفر بر روی زمین و معلق در سفری در درون خویش است
اینجا عرب آباد است با همه کودکانش، دغدغه هایمان آن است آنها را تنها در میان محلات رها نکنیم و در کنار آرزوهایشان باشیم.
گزارش شناسایی از اعضا خانه ایرانی ملک آباد کرج – کوچه گردان عاشق – ۱۳۹۳

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.