لباس‌های کهنه‌مو می‌پوشم و دوباره راه میفتیم به فراموش شده ترین زمین دنیا.

میام زمان آباد….

از بین کوچه‌هایی که پر از پشته‌های زباله‌ی من و توست، رد می‌شم و می‌رسم به یه درخت توت.

تک و تنها نشسته و تو دنیای خودش غرقه.نمیدونم به چی ممکنه فکر کنه، به خواسته‌های به حق ١٠ سالگیش، یا خرج خانواده‌ای که روی دوشش سنگینی می‌کنه. روجامبوی خالیش نشسته منتظر، که کی وقتش می‌رسه و ماشین میاد که بره سراغ سطل‌ها….

می‌رم سراغش و باهاش حرف می‌زنم، یکی یکی‌شون میان بیرون، تو چند لحظه دور و برم پر می‌شه از معصومیت‌های از دست نرفته‌ای که زیر صورت زخم و تن رنجور، هنوز هم دل ادم رو می‌برن هر جا که دلشون می‌خواد.

لذت می‌برم از اون ههمه ادب و بزرگی که تو این بچه‌هاست.

اینجا کجاست؟

اینجا همون یهینون بچه های عیسی است

یا خرابه‌های کوفه‌ی علی(ع)

یا زمان آباد ما….

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.