وارد خانه می شوم، جمعیت زیادی در خانه حضور دارد که بیشتر آن ها زن و کودک هستند، پیرمردی روی زمین دراز کشیده و توان بلند شدن ندارد؛ مادربزرگ با اضطراب مدارک پزشکی همسرش را نشان می دهد، به او اطمینان خاطر می دهم که به گفته هایش اعتماد دارم؛ پیرزن و پیرمرد از کار افتاده، بدون کمک دیگران چطور می توانند خرج زندگی خود را تامین کنند. داماد خانواده اظهار می کند تومور دارد و بیکار است، و کودکان معصوم این خانواده اصلا درکی از صحبت های ما ندارند؛ کاش هیچوقت نفهمند و هیچگاه گرسنگی نکشند.