مهدی چشم هایش از خوشحالی برق میزد؛
نور امیدی برای به مدرسه رفتن در دلش روشن شده‌بود؛
پدرش، با بی‌حوصلگی به ما نگاه کرد و گفت:
– خانوم، آقا شما سال سوم است میایید می‌گویید بچه‌ات را به مدرسه بفرست؛ اولا بچه‌ی من برگه هویت ندارد، من هم پا ندارم که بروم دنبال ثبت‌نامش در مدرسه؛ دوما اگر هم شناسنامه داشت من بچه را مدرسه نمی‌فرستادم… یک کلام…

+ آخر مهدی الان ۱۰ساله است! هنوز خواندن و نوشتن هم بلد نیست! حداقل اجازه دهید بیاید پیش ما، در حد خواندن و نوشتن و جمع و تفریق یاد بگیرد! به دردش می‌خورد، خودش هم که علاقه دارد…

– اینها همش حرف است… افغانی جماعت اول و آخرش کارگری است؛ باید دوزار پول دربیاورد که نان شب داشته‌باشد. این هم من سال دیگر می‌فرستم برود کارگری پول دربیاورد.

+ خب بچه‌های ما کار می‌کنند درس هم می‌خوانند. وقتی می‌آید که بتواند کارش را هم بکند.

– کارگر افغانی، باسواد و بی‌سواد ندارد؛ شما هم هرچه بگویی، من باز هم می‌گویم من بچه مدرسه نمی‌فرستم…

لبخند روی لبای مهدی خشک شد…
به پاهای پدرش نگاه می‌کرد…
به آینده‌ای که در انتظارش است…