نام خیابان “رز” بود؛ که از هر لحاظ هيچ شباهتى به اسمش نداشت ….
بوى بد جوی آب و فاضلاب، نفس كشيدن را سخت مي كرد. زنگ خونه مورد نظر را زدیم، پيرمرد ٦٧ ساله با چهره ای مهربان درب خانه را گشود.
دیوارهای نم کشیده خانه، کثیفی دیوارهای آشپزخانه و اتاق خواب بدون درب نشان می داد اینجا فقط نام خانه را یدک می کشد.
از پیرمرد پرسیدم که از کی بیکار است؟ و او پاسخ داد از وقتی سوی چشمانم رفته (دستش را روی چشمانش گذاشت) حدود 6 سال است؛ 40 سال راننده بودم که با ضعیف شدن چشمانم چند بار تصادف کردم و زندان افتادم . بعد از آن کسی ماشینش را برای کار به من نداد.
سه پسر مجرد دارد که به دلیل بی پولی ازدواج نکرده اند.
سوال کردم پسرات كه اينجان هواتو دارن؟
گفت شكر خدا دوتاشون كفاشن، اندازه خرج خودشون در ميارن. ولى پسر بزرگم بيكاره و معتاد به تریاک است، والا از شما چه پنهون منم مي كشم!
چشمم به زخم پایش افتاد كه مثل سوختگى بود، گفتم پات چى شده بابا؟
گفت تو جنگ اينجورى شده، تركشم خوردم چند تايى. ولى درآوردن. هربار زخمى شدم اونورآب درمونم كردن فقط يه بار اومدم آبادان. پلاكمو دارم هنوز، مداركمم دارم ولى جانباز حساب نميشم چون پروندمو گم كردند و نمي توانم اثبات کنم که این زخم ها رو از جنگ دارد ….!
عكس همسرش روی طاقچه بود؛ از او در مورد همسرش سوال کردم که گفت: رفته دارو بخره، پارسال سرطان سينه گرفت و مجبور شد سینه اش را تخلیه کنه، شيمى درمانى كرد و الان دارو درمانی می کند، منم دستم تنگ است، پول یارانه رو ميدم اجاره، ١٣ میلیون پول پيش دادم ماهى ٢٢٠ تومن هم اجاره!
گفتم برای این خونه انقدر اجاره میگیره ازتون؟
گفت تازه میگه بازم ميگه كمه، ميخواد اجاره رو بکنه ماهی ۴۰۰ يا ١٠ میلیون پول ديگه بدم واسه پيش
دوباره به خونه نگاه كردم و دلم از بى عدالتى گرفت، گفتم غصه نخور ميرزاعلى، خدا بزرگه (و تو دلم میگفتم اگه اینو نگم چی بگم بهش!)
گفت مرسى اومدى بابا، خونم در حد شما نبود حتى واسه يه سرزدن، شرمنده دخترم….

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here