همیشه فکر می‌کردم مامانای آینده چقدر به روزای اخر اومدن بچه هاشون که میرسه ذووق دارن که ببیننش و به خوشگل بودن بچشون فکر می‌کنن!
برای شناسایی کوره های شمس اباد رفته بودیم…
وارد کوره ای به نام کاخ شدیم..
کوره ای که حتی اجاق گازشون هم برای هر دو،سه خانواده مشترک بود. از وضع دستشویی و حمام مشترک و بهداشت اون ها هم که واقعا نمی‌دونم چی بگم!
از همسایه ها پرسیدیم کسی هست که مریضی‌ای، مشکل خاصی داشته باشه؟
اتاقی رو نشونمون دادن که یه زوج‌ جوان ۳ماه بود از افغانستان به خاطر جنگ مهاجرت کرده بودن و هیچ مدرک هویتی‌ای نداشتند…
خانوم خونه فوق دیپلم حسابداری داشت. خودش می‌گفت «می‌تونم ریاضی و حسابداری تدریس کنم. حتی می‌تونم کارای حسابداری هم انجام بدم. به علاوه گلدوزی هم بلدم!» خلاصه کلی می‌تونست مفید باشه.
خانوم نه ماهه باردار بود و مبتلا به «تالاسمی مینور» بود….
من: کی به دنیا میاد دختر خانوم گلت؟ دکتر رفتی؟!
مامان آینده: والا دکترا گفتن هفته دیگه. چون تالاسمی دارم گفتن در حالت عادی ۱٫۵ میلیون باید هزینه بدم حتی ممکنه بیشتر! ما تازه اومدیم؛ شوهرم از شنبه میره سر کار تو کوره باید تو یه هفته انقد جمع کنیم؛ خیلی استرس دارم…
اگه نتونم ببینمش چی…
اگه حالش بد شه چی…
با یه بغض خاصی ادامه داد: چیکار کنم شرایطه دیگه نهایتا دیگه همین جا به دنیاش میارم هر چی خدا بخواد، خدا بزرگه….
از اینکه چطور یه کارگر میتونه یه هفته ای هزینه زایمان خانومشو تأمین بکنه و یه خانوم باردار واقعا نباید یه هفته قبل از زایمانش این حجم از استرسو تحمل کنه فقط تونستم سکوت کنم …
شوهر خانم دو تا بردار کوچک به سن ۷ و ۱۱ سال داشت. پدر مادرشون افعانستان بودن. اونام چون هویت نداشتن (!) نتونسته بودن مدرسه ثبت نام کنن. پسر بزرگه تو کوره آجرپزی کار می‌کرد. کاری که اصلا در قد و قواره سنش نبود.
کاش میشد براش یه قابله پیدا می‌کردیم بتونه بچشو سالم به دنیا بیاره ….

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.