نگاهِ خیره‌اش را به سنگ حیاط می‌دوزد و با لبخند تلخی می‌گوید: خدا رو شکر که خودم می‌توانم کارکنم و خرج بچه‌هایم را بدم.
شوهرم را چند بار بردیم کمپ اما هر بار که می‌آید دوباره می‌رود سمتش…
پسر بزرگم کار می‌کند و فقط می‌تواند کرایه‌خانه را بدهد.
این پسرم هم که در خانه است، صرع دارد و نمی‌تواند کار کند.
ولی بازم خدا رو شکر که خودم می‌توانم کارکنم.

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.