زمان‌آباد؛ جایی که ساعتش ساعت ِتفکیک زباله است. کوچه‌باغ‌هایش بیش از درخت و نهر، پر است از سوله‌، زمینهای تفکیک زباله، مگس و بوی تعفن. زمان‌آباد، تعطیلی نمی‌شناسد؛جمعه‌ها هم میتوان فعالیت برخی از این کارگاه‌ها را مشاهده کرد. حتی کودکان هم تعطیل نیستند! آنان هم باید به اندازه یک فرد بالغ زباله گردی کنند اما یک‌ششم آن ها حقوق بگیرند و هم باید خودشان را از دید عالم و آدم و مخصوصا دوربین‌ها مخفی کنند که مبادا همین هیچ را هم از دست بدهند! کودکان گنج بزرگ مالکان کارگاه‌ها هستند، گنجی که به وفور در دسترس است و ابایی نسبت به از دست دادنش ندارند. می‌توان جایی را تصورکرد که بجای خاک با سکه‌های طلا پوشیده شده، طبیعتا دیگر سکه‌ی طلا هم به چیزی عادی و معمولی تبدیل خواهد شد. بچه‌های زمان‌آباد حکم چنین سکه‌هایی را دارند!
از کوچه‌باغ بیرون می‌آیی تا در شهر چرخی بزنی. همه چیز هست: دهیاری، مجموعه‌ی ورزشی، نانوایی، بقالی، پایگاه سلامت، مهد و پیش‌دبستانی، مسجد، مکانیکی و الکتریکی. از کسبه که می‌پرسی می‌گویند همه‌ی بچه‌ها مدرسه می‌روند. اصلا اسم خیابان کنار مدرسه را هم گذاشته‌اند مدرسه تا همه بدانند اینجا آباد است. داخل کوچه‌ها هنوز هم وضع خوب است و آبادی مشهود. ادامه می‌دهیم، کوچه‌هایی هویدا می‌شوند که آنقدر تنگ‌اند که فقط یک نفر از درونش رد می‌شود. اسم کوچه هست اندیشه! اندیشه‌ای تنگ و دور افتاده با کوهی از مگس در میانه‌اش! دری نیمه باز میبینی با پلاکی با شماره‌‌های تکراری! ۳۳. زمان، زمان فقر است. چهار زن و کلی بچه در سنین مختلف. هیچشان را با ما تقسیم می‌کنند. دو ماه است از افغانستان آمده‌اند. هیچ یاوری ندارند. مدرسه رفتن کودکانشان شاید آخرین مشکلشان است. آنان نباید مریض شوند، پیش‌گیری بهتر از درمان است. به گرمی با ما برخورد می‌کنند زیرا مطمئن‌اند که عزرائیل یا دستیارش نیستیم و همین کافیست تا دوستشان باشیم!
چشممان به راحله‌ی هفت ساله می‌افتد که می‌گویند ۹ ساله است! جثه‌اش به زور به شش ساله بودنش گواهی می‌دهد، اما چهره‌اش و متانت و بردباری‌اش به بزرگسالی، سرد و گرم چشیده می‌ماند. حرفش سکوت است، اما شادابی را می توان از چهره اش خواند. مادرش می‌گوید آب اینجا شور است و آب شیرین را می‌خرند ولی برق و گاز دارند. از آنان خداحافظی می‌کنیم و در کوچه‌ها می‌گردیم. یک خانه با دری باز نظرمان را جلب می‌کند. در خانه، خانواده ایرانی زندگی می‌کند و در زیرزمین، خانوار افغان. اهل خانه از آشنایی با اهل زیرزمین اظهار بی‌اطلاعی می کنند. کلی طول کشید تا دختری حدودا ۹ ساله سرش را بیرون آورد. دو ماه است که به ایران آمده و گویا می‌داند که آینده به محافظت نیاز دارد. آرزوی پرستار شدن را در سر می پروراند. الفبا می‌داند و با تلاش می‌تواند جمله‌ای بخواند. جمع و تفریق هم بلد است. انگیزه‌اش بالاست و بستری کوچک می‌تواند او را به آرزویش برساند. از آنها خداحافظی می‌کنیم و می‌چرخیم و می‌چرخیم. سوله‌ای بزرگ چشممان را می‌گیرد. جلویش خانه‌ای کهن با دربی کوچک و باز و کودکی کوچک با سه‌چرخه‌ای قراضه با شوق به سمت ما می‌دود. زمان در زمان‌آباد بازی‌های عجیبی با آدم می‌کند. پدر راحله اینجاست! با آغوش باز ما را می‌پذیرد و سر تا پا زبان می‌شود، نه شکوه‌گر بلکه با لبخندی زیبا و گیرا می‌گوید که در تمام زمان‌آباد، تنها ۵ خانوار می‌توانیم بیابیم که در چنین وضعیت بدی زندگی کنند. زمان متوقف است و ما زمان آباد را ترک می‌کنیم.

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.