گزارش شناسایی محله اسلامشهر – تهران:

«دیوارها کهنه‌اند. نگران بچه‌ها هستم. هر نصفه‌شب که نوری می‌اندازم، نگاهم به نگاه حیوانات و حشرات موذی بر روی دیوار دوخته می‌شود. بهر آسایش جان، وسط اتاق می‌خوابیم…»
این‌ها نگرانی‌های یک دختر جوان ۲۷ ساله است. دختری که مادر شده است. مادری که سرپرستی دو کودک بر دوشش سنگینی می‌کند. سن فرزندان را که می‌پرسیم، معلوم می‌شود که قبل از ۱۶ یا ۱۷ سالگی ازدواج کرده و صاحب فرزند شده است.
شوهرش ایرانی بود. چند سالی است که فوت شده است و بچه ها خیلی زود از نعمت حمایت پدرانه محروم گشته‌اند. مادرش هم اهل ایران است. لکن به خاطر نداشتن اوراق هویتی، کودکانش نیز از‌ این حق اولیه محروم مانده‌اند.
در محلی سکنی دارند که قدمتش شاید به صد سال می‌رسد. خرابی های سقف و ریزش بخشی از دیوار محوطه، ترس بر جانشان انداخته است.
از کودکی سر زمین کشاورزی می‌رفته‌ و کار اجباری در گذر این سال ها، فرصت تحصیل را از او گرفته است. اما شور و شوقش به یادگیری و استمرار سوادآموزی، وصف نشدنی است.


گزارش شناسایی محله اسلامشهر – تهران:

وقتی پسرک چند ماهه ی مریضشون رو دیدم، وقتی فهمیدم بخاطر کمبود امکانات در روستاها و حواشی شهر، بیماریش تشخیص داده نشده، وقتی بار سنگین مخارجشون رو دیدم… نمی خواستم باور کنم که چشمام دارن درست می بینن.

کاش همه ی بچه ها خوب باشن و کاش هیچ مادری با نگرانی و هیچ پدری با شرمندگی به فرزندش نگاه نکنه. کاش…


گزارش شناسایی محله اسلامشهر – تهران:

« نگاه نکن امسال بارندگی زیاد بود، سال های قبل خشکسالی بود و پانزده ساله که ما نتونستیم زمین های کشاورزیمون رو نگه داریم. مجبور شدیم از روستاهای قائن بیایم تهران، دنبال یه لقمه نون…»

الان موندن با ۱.۵ میلیون حقوق و نوزادی که قلبش حفره داره و دو تا رگ نداره!
چی کار کنن؟ نگران مخارج درمان بچه شون باشن، یا گرسنه نموندن خودشون یا ماهی پانصد هزار تومن کرایه خونشون؟؟؟


گزارش شناسایی محله اسلامشهر – تهران:

دخترک ۹ ساله هانیه نام داشت. او با دوچرخه اش در میان خاک و خل مسافرکشی می کرد! دختردایی اش هم روی همان دوچرخه کوچک برایش نقش مسافر را داشت.
بازی کودکانه بود اما صدای خنده ای به گوش نمی رسید، شادی و یا حتی لبخندی کوچک… اما غم آرزویی دور در نگاه این دختر هویدا بود،
شوق رفتن به مدرسه در صدایش موج می زد اما نداشتن مدارک هویتی همچون گوی های اهنی بر پاهای کوچک دخترک سنگینی می کرد.
سه سالی می شد که پدرش او را از افغانستان فراری داده و برگشته بود در کنار خانواده . به گفته مادر بزرگ همه ارزوی دخترک دیدن دوباره پدر و مادرش بود.
در اتاقی ۲۰ متری در یکی از انتهایی ترین خانه های کوره آجرپزی، امیدی چشمان کوچک دخترک را باز نگه می داشت .
کم پیش می آید کسی به این کوره برسد ، کمک های مردمی صرف اوضاع وخیم خانه های ابتدایی می شود.
کم پیش می آید به انتهایی ترین خانه برسد، به هانیه، به دستان کوچکش…