گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

از اينكه زباله گردها و به خصوص كودكان زباله گرد برامون عادى شدن مى ترسم. از اين حجمِ بى تفاوتى نسبت به كودكى و معصوميتِ كودكان مى ترسم. از گوشه گوشه ی اين شهر مدرن كه آدم ها رو غرقِ روزمرگى هاشون كرده مى ترسم.
خيليا ميگن ترس ها درمان دارن، كاش ميونِ اين همه درد، درمان باشيم.
كوچه گردهاى عاشق كوچه به كوچه مى گردن تا به قدرِ توان درمان باشن. رضا رو تو همين كوچه گردى ها پيدا كردن، پسركى كه وقتى باهات حرف مى زنه، دستاش مدام تو هم گره مى خوره، قبل از اين ها درس مى خونده اما الان نه، كار مى كنه و خونه به خونه ميره تا زباله هاى اين شهر و جمع كنه، لبخند نمى زنه و تا وقتى كه لبخند نزنه شهر همينقدر تاريك مى مونه.
دعا كنيم براى اين شهر و از خدا بخوايم:
خدايا بخواه تا غرقه شويم در تو و يكى شويم با تو و تو شويم، آنجا كه درمانده اى در انتظار پاسخى ست و آنجا كه دردمندى در انتظار فرياد رسى ست…


گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

چشم هایم را میبندم تا نبینم اعتیاد و خشونت پدر را….
چشم هایم را میبندم تا نبینم کودکانی که به علت فقر مدرسه نمیروند…
میبندم تا نبینم گرسنگی کودکان را.. بی تابی های شبانه مادر را..

درد کشیدن کودک شش ساله را به علت دست شکسته و نداشتن پول…
چشمانم را میبندم و دیگر هیچ نمیگویم آنقدر دنیایمان کثیف شده که دیگر نیازی به این چشمان نیست…
بدون چشم هم میشود راه رفت…
کودک دوساله ام من شرمندام که چراغ هایمان به مسجد حلال شده و به خانه حرام…
من شرمنده کودک 13 ساله ای هستم که مدرسه نرفته و همه چیزش به پول ختم میشود…

شرمنده شما خانواده ام که از درمان کودک شش ساله خود که هیچ از این دنیا نمیفهمد و درد میکشد باز مانده اید .
شرمنده ام….
اما…
این امید را به شما میدهم هنوز هم هستند کسانی که برای شما تلاش میکنند..
هنوز هم هستند کسانی از این دنیا هیچ نمیخواهند جز آرامش شما و خنده های کودک 2 ساله تان…
آری هنوز هم وجود دارند فرشتگان خدا روی این زمین سنگی…


گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

امروز آنجا بوديم!
مرغدارى!
خانواده اى ١٠ نفره!
هيچكدام از بچه ها بویی از تحصیل و کتاب و مدرسه نبرده بودند..!
سه نفر از فرزندان برای بدست اوردن مایحتاج ب سختی کار میکردند…!
يكى از پسرها كه نوجوانی بیش نبود سكته كرده بود و دستش بى حس بود و قدرت تكلم نداشت!
وقتى كارمان تمام شد و قصد خروج از خانه را داشتیم دو دختر کوچک خانواده از باغچه گل چیدند و به رسم تشکر ب ما هدیه کردند…
عشق خالصانه را از همین گل پژمرده باغچه از صمیم قلب حس کردم و این حس ناب را تا زنده ام ب یاد دارم….


گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

شاید شبیه خانه نباشد اما…

زباله‌ها آن‌قدر زیاد بود که به سختی می‌شد در را باز کرد و وارد خانه شد. از آن سخت‌تر راه رفتن در بین آن همه زباله بود. تازه این‌جا خانه خودشان نبود. خانه‌ای نداشتند و در خانه یکی از اقوام بودند.

زباله‌ها به سختی فروش می‌رفت و اگر هم می‌رفت کفاف اعتیاد پدر را هم نمی‌داد. در این خانه پنج کودک زندگی می‌کردند. کودکانی که مجبور بودند بین زباله‌ها گرسنه بخوابند و بازی‌های کودکی را فراموش کنند.

هزینه مدرسه بچه‌ها یکی در میان تامین می‌شد. آن‌ها که طعم لباس و کیف نو را تا به حال نچشیده بودند، تک و توک لباسی را هم که داشتند، یکی از اهالی محل از لباس‌های کهنه برای آن‌ها جور می‌کرد.

یکی از بچه‌ها خیلی ساکت در گوشه حیاط ایستاده بود و کنار پایش دو گلدان کوچک شمعدانی بود. کاش زباله‌های این خانه جایشان را به گلدان‌ها بدهند.

شناسایی محله سرآسیاب


گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

در شناسایی‌های امروز به خانه ای رسيديم که بارها از کنار دخترکِ ۷ ساله‌ی آن خانه رد شده بودم، او روز‌‌های پنج شنبه و جمعه سر یکی از چهارراه‌هاى نزدیک خانه ما به همراه برادر ٩ ساله و۱۳ساله اش اسپند دود میکرد که خرجی مدرسه و خود را تامین کند.
در اوج کودکی تنها دو عروسك قدیمی وکهنه برای بازی کردن داشت.

می‌گويد دوست ندارد سر چهارراه ها برود چون خجالت می‌کشد ولی به اصرار برادر بزرگتر ۱۳ساله اش می رود و تا ساعت ۹-۱۰شب کار می‌کند،‌بعضى شب‌ها گريه مى‌كند و اميدوار است روزى برسد كه او و هيچ كودكى در دنيا كار نكنند.


گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

“پرسپوليسي هم كه هستي شاهين! ديشبم كه قهرمان شديم!”
زد زير خنده و من قند توي دلم آب شد! بالاخره تونستم جمله اي، حرفى پيدا كنم كه خنده رو روى لباش بیارم.

شاهين و دو برادرش از وقتي اومده بوديم ساكت و دمغ بودن.

کار راحتی نيست با غرور جوونیت كنار بيای وقتي پدرت داره واسه سه تا غريبه درداشو ميگه، وقتي شلوارش رو بالا مي زنه و پاي مصنوعيش رو نشون می ده، وقتی از یک چشم نابیناش می گه…

باباي شاهين توی حادثه ای در محل كار آسيب ديده بود. تمام صورتش سوخته بود و هنوز آثار سوختگی روی بخش اعظم صورتش نمایان بود. دچار آسیب هایی در ناحیه چشم و پا نیز شده بود…
می گفت: “درصد تقصير من رو ٦٠/٤٠ معرفي كردن…”

صداقت از حرف هاش معلوم بود، ولي بعد از گذشت ٥ سال هنوز هيچ خسارت يا كمكي دریافت نکرده بودند.

به این فكر مى كنم که قرار بود قرن ٢١ قرن عدالت و مساوات باشه! اما…

اما خوشحالم كه لااقل پرسپوليس قهرمان شد
كه تو بخندى شاهين!


گزارش شناسایی محله سرآسیاب:

در شناسایی ها
کودکانی را دیدم که تنها نان آور خانه بودند.
کودکانی را دیدم که در زباله‌ها غلت ميزنند.
کودکانی را ديدم که کودکی برایشان تعریف نشده بود.
آنجا بود که دانستم مردانگى نه جنسیت می شناسد و نه سن و سال !
آنجا بود که دانستم به جای این که بنویسند:
بابا آمد
بابا نان آورد

باید بنویسند:
کودک آمد
گرسنه خوابيد
تا خانواده‌اش زنده بمانند…

گزارش شناسایی محله های سرآسیاب