یه جایِ نزدیک …
همین نزدیکیِ من و تو …
تو اون کوچه های تنگ و باریک … قدم گذاشتیم … با هم … ” ما ”
خدایا چه قدر زندگی تو همین کوچه های تنگ و باریک فرق داره …
دم از سختیا و مشکلاتِ خودمون میزنیم … !؟
کدوم مشکل !؟
رفتیم و رفیتم و رفیتم … دنبالِ چیزی بودیم که شاید تا امروز فقط شنیده بودیمش … !
آدمایی که نیاز دارن … به ما … به بودنِ ما …
به مادری رسیدیم که پایِ دختری مونده بود که حتی تواناییِ صحبت کردن هم نداشت !
به پدری رسیدیم که با دوتا بچه ی معلولش داشت زندگی می کرد. از سختیاش گفت برامون. اما تو تک تک کلمه هاش عزت نفس رو می تونستی با تمام وجودت حس کنی …
به مادر- پدری رسیدیم که به فکرِ بیماری بچه ی چند ماهه شون بودن …
چه قدر دلم واسه اون کوچولویی که کبدش ناراحت بود سوخت … !
چی بگیم … !؟
فقط می شه گفت که دلِ این آدما مثل یه دریا بزرگه .
بعضی وقتا هیچی و هیچی و هیچی واسِ گفتن نمیمونه … !

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – زنجان – 1394

a3