گفتم: «متشکر ازتون.»

گفت: «متشکر از تو که آمدی.»

یک جایی در تنم درد گرفت. مشخصاً تشکر که درد ندارد. آن هم با آن لهجه‌ی شیرین پیرزن افغان. آن چند حرف آخر تیز بودند اما. آن چند حرفی که می‌گفت آمدی. یعنی ما منتظر بودیم. منتظر بودیم روزی کسی در این خانه را بزند بپرسد چرا این بچه‌ها زباله جمع می‌کنند؟ چرا دستانشان زخمی است؟ چرا مدرسه نمی‌روند؟ چرا خانه‌تان آواره‌ است …

===========================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، تهران، رباط‌کریم، ۱۳۹۶

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.