قرار بود به همراه خود بچه‌ها برویم شناسایی خانواده‌هایی که نیاز به کمک دارند . همه‌ از تجربه‌های قبلی‌شان برای هم حرف می‌زدند . همه غیر از یک نفر. تمام وقت دنبال بهانه می‌گشت تا با یکی دعوا کند، فقط ١٣سالش بود ولی مثل مرد ۵۰ ساله‌ای که زندگی‌اش را باخته و حالا از همه متنفر است رفتار می‌کرد. انگار همه‌ی ما را مقصر می‌دانست. به خودم گفتم مگر می‌شود یک نفر این اندازه خشم داشته باشد. اینکه نمی‌فهمیدمش عصبی‌ام می‌کرد. مدام داشتم توی ذهنم دنبال تحلیل‌های روانشناختی می‌گشتم و می‌خواستم هر طور که شده تو یکی از چهارچوب‌ها و نظریه‌هایی که در دانشگاه یادمان دادند جایش بدهم.

از طرفی هم از اینکه می‌خواستیم ببریمش نگران بودم. فکر می‌کردم حتما یک آتشی می‌سوزاند امروز. هنوز بچه‌ است و حساسیت‌های شناسایی را درک نمی‌کند.

در راه برای اینکه به خیال خودم حواسم بیشتر بهش باشد بچه‌ها را دو گروه کردم و خودم با او یک گروه شدم.
دومین یا سومین خانه‌ای که رسیدیم زنگ نداشت. خواستم در بزنم که خیلی محکم و قاطع گفت: «خانم شما در نزنین دستتون خراب میشه من می‌زنم.» مبهوت نگاهش کردم، تمام حساب کتاب‌هایم را بهم می‌ریخت. هر چقدر که پیش می‌رفتیم در نگاهم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و خودم کوچک و کوچکتر.

-خانم وسایل رو من میارم برا شما سنگینه من عادت دارم.

-خانم دیگه برگردیم خسته شدین هوا گرمه. البته برا شما. من که عادت دارم. کارم اینه، اصلا می‌دونی که ضایعات جمع می‌کنم از پنج سالگی؟

می‌خواستم بهش بگویم قرارمان این نبود، قرار بود من مراقبت باشم. قرار بود من نقش آدم بزرگه را بازی کنم تو نقش بچه را.

دوست داشتم ازش معذرت بخواهم ،بگویم من را ببخش به خاطر قضاوت‌هایی که کردم. من را ببخش که نفهمیدم درد تو بزرگ‌تر از آنی است که بشود در کتاب‌ها جایش داد. درد تو مردن انسانیت است. نمی‌شود با هیچ نظریه‌ای توجیحش کرد من را ببخش به خاطر کودکی و پنج سالگی از دست رفته‌ات که با نبودنم از تو گرفته شد …

دوست داشتم بگویم من را ببخش و به نظر جمله‌ی ساده‌ای برای گفتن بود اما کوچک‌تر از آن شده بودم که بتوانم به زبان بیاورم …

===========================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، تهران، پاکدشت، ۱۳۹۶

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.