گلی ۱۸ سالش بود. بلوچی بود.

از ۱۱ سالگی ازدواج کرده بود. می‌گفت وقتی مادرم مرد، مرا شوهر دادند و دیگر درس نخواندم.

گلی سه بار باردار شده بود. بچه‌ ی اولش بعد از متولد شدنش در اثر فقر و بیماری فوت شده بود. بچه‌ ی دومش دو ساله بود و آخرین بچه‌اش همانی بود که در شکم داشت که نه می‌دانست چند ماهه است و نه حتی جنسیتش چیست.

در مسیر بودیم که به دکتر زنان مراجعه کنیم تا نسخه‌ای برای سونوگرافی بدهد و ما از وضعیت بچه در شکمش آگاه شویم.

می‌گفت شاید این بچه‌ام را به خاطر هزینه‌های زیاد بیمارستان، در خانه زایمان کنم.

گفت وقتی داشتم بچه‌ ی دومم را در بیمارستان زایمان می‌کردم خیلی درد داشتم، یکی از پرستارها دستم را گرفته بود اما دیگری می‌گفت ولش کن، کولی است.

دستش تو دستم بود که بچه‌ام به دنیا آمد. محبتش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم …

بالاخره به داخل مطب دکتر رفتیم. دکتر از این‌ که با این سن کمش سه تا بچه باردار شده بود تعجب کرد و اصرار کرد که حداقل تا سن ۳۰ سالگی دیگر باردار نشود. از مطب دکتر بیرون آمدیم. پرسید اینجا کجا بود؟! سوالش برایم عجیب بود! گفتم مطب دکتر زنان. با تعجب پرسید: دکتر زنان؟! دکتر زنان کی هست؟! و من باید برای مادر ۱۸ ساله‌ای که سومین فرزند خود را در شکم داشت، توضیح می‌دادم که به کجا بردمش و چرا باید طبق تجویز دکتر یک سری قرص مثل قرص آهن که هر زنی باید در زمان بارداری مصرف کند، بخورد!

===========================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، تهران، شهریار، ویره، ۱۳۹۶

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.