تجربیات کاهش خشونت جوانان جفری براون

تجربیات واقعی در زمینه کاهش خشونت جوانان از زبان یک کشیش آمریکایی

۲۵ ساله بودم و اولین کلیسای خود را داشتم، تقریبا بعد از یک سال واعظی تعداد عضوهایم به ۲۰ نفر رسید، پس مدیریت کلیسای اعظم دور از تصور بود ولی اگر واقعا گفته بودید «هدف تو چیست؟» در جواب می گفتم فقط یک کشیش خوب بودن، توانایی بودن با مردم در تمام گذرگاه های زندگی، اشاعه پندهای عامیانه روزانه و در سنت آفریقایی-آمریکایی، توانایی نمایندگی جامعه‌ای که در آن خدمت می‌کردم.

ولی چیز دیگری در شهر من در حال رخ دادن بود و در تمام محدوده مترو و در اکثر محدوده‌های مترو در آمریکا و آن، افزایش قابل توجه نرخ آدم‌کشی بود. جوان‌ها هم‌دیگر را می‌کشتند آن هم برای دلیل‌هایی که به نظرم بی‌ارزش بود مثل تنه زدن به یک‌دیگر در راهروی دبیرستان و بعد از مدرسه شلیک به آن شخص!

هر شب شنونده صدایی در محله بودید که برای گوش ناآشنا مثل صدای آتش‌بازی بود ولی در حقیقت آن صدا، صدای شلیک تفنگ بود. تقریبا هر شب صدای شلیک را موقع پختن غذا یا موقع قصه گفتنِ قبل از خواب برای بچه‌ها و یا حتی موقع دیدن تلویزیون می‌شنیدید. می‌توانستید به اورژانس در هر بیمارستان بروید و ببینید که روی تخت‌های بیمارستان مردان جوان سیاه و لاتین، تیرخورده و در حال مردن هستند و من در حال انجام مراسم ختم بودم؛ ولی نه برای کسانی که عمر طولانی داشتند و چیزهای زیادی برای گفتن درباره‌شان وجود داشت، بلکه مراسم ختم ۱۸ ساله‌ها، ۱۷ ساله‌ها و ۱۶ ساله‌ها را انجام می‌دادم. من در خانه ایستاده بودم یا در کلیسا مراسم تدفین را انجام می‌دادم و برای گفتنِ چیزی تقلا می کردم که تاثیر معناداری ایجاد کند.

شروع به بررسی و برنامه‌ریزی برای کلیسایِ خودم کردم که طی آن برنامه‌ریزی برای جلب توجه جوانان در معرضِ خطر کردم؛ آن‌هایی که بر پرچین خشونت قدم برمی‌داشتند. تلاش کردم در موعظه هایم خلاق باشم! همگی شما در باره موسیقی رپ شنیده‌اید؛ حتی یک بار سعی کردم موعظه را با رپ بگویم! و جواب نداد ولی حداقل تلاشم را کردم. هیچ وقت جوانی که بعد از موعظه پیشم آمد را فراموش نمی‌کنم که صبر کرد تا همه رفتند؛ سپس گفت: موعظه رپ درسته؟ گفتم: بله نظرت چیست؟ گفت: دیگه این کار رو نکن پدر!

اما حوادث خارج از کنترل بود. من نمی‌دانستم چه کار کنم. سپس اتفاقی افتاد که همه چیز را برای من تغییر داد و آن کودکی به اسم «جِسی مک کی» بود که با دوستش قدم زنان به خانه برمی گشت. آن‌ها با جوانانی از باندی در دورچِستر برخورد کرده بودند و جِسی شدیدا زخمی شده بود. جِسی به سمت کلیسای من می‌دوید و نزدیک کلیسا مُرد. تفاوتی نمی‌کرد اگر به کلیسا می‌رسید یا نمی‌رسید؛ چون چراغ‌ها خاموش بود و کسی خانه نبود.

زمانی که تعدادی از جوانانی که این کار را کرده بودند دستگیر شدند در کمال تعجبم آن‌ها هم سن و سال من بودند اما فاصله بین ما بسیار زیاد بود و به نظر می‌رسید که در دو دنیای کاملا متفاوت زندگی می‌کنیم. همان طور که به تمام این‌ها عمیقا فکر می‌کردم حقیقت تضاد ایجاد شده در درونم پی بردم.

تناقض ها این بود که در تمام آن خطابه‌ها که کرده بودم، خشونت را نکوهش می‌کردم و در مورد ساخت جامعه حرف می‌زدم اما ناگهان متوجه شدم که یک بخشِ مشخص از جمعیت را جزئی از جامعه حساب نمی‌کردم و تناقض اصلی این بود. اگر من واقعا جامعه ای را می‌خواستم که تبلیغش را می‌کردم باید با تمام آن جامعه ارتباط برقرار می‌کردم و این گروه را که در تعریفم نادیده گرفته بودم در آغوش می‌گرفتم؛ و این به معنی برنامه‌سازی برای جلب کسانی نبود که روی پرچین خشونت بودند بلکه برقراری ارتباط و در آغوش کشیدن آن‌هایی بود که اعمال خشونت بار انجام می دادند: افراد باندهای خیابانی، فروشندگان مواد مخدر و …

تصمیم گرفتم فرهنگ خشونت را کشف کنم که در آن، این جوانانِ مجرم وجود داشتند. ابتدا در دبیرستان‌ها داوطلب شدم و پس از دو هفته، متوجه شدم جوانانی که سعی می‌کردم به آن‌ها برسم، به مدرسه نمی‌رفتند. سپس شروع کردم به گشتن در جامعه و فهمیدم که آن‌ها در طول روز بیرون نیستند. بنابراین تصمیم گرفتم شب‌ها در خیابان‌ها پرسه بزنم. آخرِ شب، به پارک‌هایی که آن‌ها بودند، می‌رفتم و ارتباط‌های لازم را برقرار می‌کردم.

تعدادی از روحانیون گرد هم آمدیم و یک کادر کوچک تشکیل دادیم. همگی به این حقیقت رسیده بودیم که باید از چهاردیواری محرابمان بیرون بیاییم و جوان‌ها را در جایی که بودند، ملاقات کنیم و در عین حال تلاش نکنیم چه طور آن‌ها را به داخل بیاوریم. بنابراین تصمیم گرفتیم در یکی از خطرناک‌ترین محلات شهر دور هم جمع شویم و تا ساعت ۲ یا ۳ نیمه شب، راه برویم.

در ابتدایِ پرسه زدن تصور می‌کنم کاملاً غیرعادی بودیم. ما موادفروش نبودیم، مشتری مواد مخدر نبودیم، پلیس و … نبودیم. این اتفاق در این محله عجیب بود. ولی بعد از مدتی، آن‌ها شروع کردند به حرف زدن با ما و چیزی که ما فهمیدیم این بود که همان طور که راه می‌رفتیم و به ما نگاه می‌کردند، می‌خواستند از دو چیز مطمئن شوند: اول این که ما به حرکت مداوممان ادامه می‌دهیم و این که باز این جا می‌آییم و دوم این که آن‌ها می‌خواستند مطمئن شوند که ما برای استثمار آن‌ها آن جا نبودیم!

وقتی دیدند که به صورت مداوم آن‌جا رفت و آمد داریم و قصد استثمار نداریم، تصمیم گرفتند با ما حرف بزنند. ما هم تصمیم گرفتیم که گوش کنیم نه موعظه. به آن‌ها گفتیم: ما جوامع خودمان را بین ساعت ۹ شب تا ۵ بامداد نمی‌شناسیم؛ اما شما می‌شناسید. اگر شما بخواهید، می‌توانید در این بازه زمانی کارشناس خبره باشید؛ پس با ما حرف بزنید و به ما یاد بدهید. به ما کمک کنید چیزی را ببینیم که نمی‌بینیم. کمک کنید چیزی را بفهمیم که نمی‌دانیم و آن‌ها همگی از انجام این کار خوشحال بودند.

شب‌های زیادی در مناطق و محلات مختلف شهر با جوانان راه می‌رفتیم و صحبت می‌کردیم اما زندگی در خیابان‌های بوستون، از آن چیزی که در اخبار ۱۱ شب می‌بینید تفاوت زیادی داشت؛ خیلی متفاوت از آن چه در رسانه‌های عمومی یا حتی اجتماعی به تصویر کشیده می‌شوند. همان‌طور که با آن‌ها حرف می‌زدیم تعدادی از داستان‌های مربوط به آن‌ها برایمان برطرف شد.

چیزی که فهمیدیم این بود که اکثر جوان‌هایی که در خیابان‌ها بودند، فقط سعی می‌کردند در خیابان‌ها، سردی و خشونت ایجاد کنند و هم‌چنین متوجه شدیم که تعدادی از باهوش‌ترین و خلاق‌ترین و عالی‌ترین مردمی که تا به حال دیده بودم در خیابان‌ها بودند که متاسفانه در این دعواها و مشاجره‌ها درگیر شده بودند.

تعدادی از آن‌ها به این نوع زندگی بقا می‌گفتند ولی من آن‌ها را غلبه‌کننده می‌نامیدم. چون وقتی شما در موقعیتی باشید که این نوجوانان و جوانان در آن هستند، این که توانایی داشته باشید هر روز زندگی کنید نوعی غلبه کردن به شمار می‌آید.

ما دیگر به آن‌ها به چشمِ مشکلی که باید حل شود نگاه نمی‌کردیم، بلکه به آن‌ها به چشم شریک، به چشم دارایی، به چشم همکار در تقلا برای کاهش خشونت اجتماعی نگاه می‌کردیم. این رابطه را به عنوان نحوه شکل‌گیری یک برنامه تصور کنید. یکی از مسئولین در یک سوی میز و سوی دیگرِ میز یک فروشنده هروئین؛ حال باید یک راه ارائه کنید که در این شرایط کلیسا بتواند به تمام جامعه کمک کند!

نتیجه جواب به همه‌ی این سوالات، معجزه بوستون درباره‌ی دور هم جمع کردنِ مردم بود که در آن ما شرکای دیگری داشتیم. ما شرکای اجرای قانون داشتیم، ما افسران پلیس را داشتیم و البته این تمام نیرو نبود چون هنوز کسانی بودند که ذهنیت پرخاشگر داشتند. ولی پلیس‌هایی هم بودند که همکاری با جامعه را افتخار می‌دانستند؛ پلیس‌هایی که مسئولیت خودشان می‌دانستند که بتوانند به عنوان شریک با رهبران جامعه و رهبران مذهبی به منظور کاهشِ خشونت، در جامعه کار کنند.

در نتیجه‌ی این رخدادها؛ آن چیزی که فهمیدم این بود که در شهرها، همیشه این مجموعه اندک از رهبران جامعه بودند که سرشان را پایین می‌گرفتند و به کار طاقت‌فرسایشان ادامه می‌دادند، غرور خودشان را کنار می‌گذاشتند و مصلحت گروهی را به فردی ترجیح می‌دادند، گرد هم می‌آمدند و راه‌هایی برای کار با جوان‌ها در خیابان‌ها پیدا می‌کردند.

راه حل، فقط اعمال زور و پلیس نبود، بلکه راه‌حلِ اصلی برای داشتن جزء اجتماعی قوی در همکاری برای کاهش خشونتِ شهر و زندگی، کشف دارایی‌هایی بود که در جامعه وجود داشت.

شاید یک سوال مهم پیش بیاید که فرهنگ خشونت چگونه شکل گرفته است؟ در جواب می‌توان گفت سیاست‌ها زمانی که درباره دهه‌ها مسکن‌سازی شکست خورده است و ساختارهای آموزشی ضعیف هنوز پابرجا است، زمانی که به بیکاری مداوم در یک جامعه فکر می‌کنید، زمانی که به مراقبت‌های بهداشتی ضعیف فکر می‌کنید و مواد مخدر را به این ملغمه اضافه می‌کنید و کیف‌های پشمی را پر از اسلحه می‌کنید، عجیب نیست که ببینید این فرهنگ خشونت پدیدار می‌شود.

در نهایت، یکی از شگفت‌انگیزترین کارهایی که قادر بودیم انجام دهیم این بود که بتوانیم ارزش همکاری با یک‌دیگر، اجتماع، اجرای قانون و بخش خصوصی شهر را به منظور کاهشِ خشونت نشان دهیم.

شمایید که باید به آن بخش از جامعه ارزش بدهید. من معتقدم که می‌توانیم دوره‌ی خشونت در شهرهایمان را پایان بدهیم. من معتقدم که این امکان وجود دارد.

این مسئله نمی‌تواند فقط از مردمی شروع شود که خودشان در جامعه از پا درآمده‌اند. آن‌ها به حمایت و کمک احتیاج دارند. آن‌ها را بیابید، آن‌ها را با اجرای قانون کنار هم بیاورید و همگی با هدف کاهشِ خشونت کمک کنید و این اطمینان را داشته باشید که اقشار مختلف اجتماع در کنار هم هستند که می‌توانند حرکتی رو به جلو برای ساخت جامعه خویش انجام دهند.

 

تجربیات کاهش خشونت جوانان جفری براون

جفری براون (Jeffrey Brown)

کشیش آمریکاییِ فعال در زمینه‌ی کاهش خشونتِ جوانان

جفری براون کشیش آمریکایی (فعال اجتماعی) ۲۰ سال پیش سازمانی بر پایه انسانیت و کمک به هم‌نوع، به منظور یافتن راه‌حلی برای کاهشِ خشونت نوجوانان و جوانان و معضلات در پی آن‌ها در شهر بوستون آمریکا بنا نهاده است. هم‌اکنون نیز به مدت ۴ سال است که سطح فعالیت‌های خود را در شهرهای دیگر آمریکا گسترش داده و در پی ریشه‌کن کردن مشکلات و معضلات جوانان این کشور می‌باشد. در نتیجه‌ی تلاش‌های این کشیش آمریکایی، یک استراتژی کاهش جنایت و افزایش امنیت عمومی شروع شد که نتیجه آن ۷۹ درصد کاهش جرائم خشونت‌آمیز در طول دوره‌ی هشت‌ساله در شهری بزرگ به نام بوستون بوده است.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.