امدادِ بر آب

سلسله یادداشت های شارمین میمندی نژاد

سی و دومین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق

 

درباره زلزله صحبت می‌کنیم. نگاهم به افقِ خسته چشمهایش، دوخته می‌شود و دریای اشکی که به نزدیک بیش از یک دهه فعالیت دفتر جمعیت امام علی(ع) در محلات معضل‌خیزِ کرمانشاه همچنان فرونریخته و خورشیدِ خونبارِ دردی که مردمکِ پشتِ این دریا شده. سخنان این همکار و همیار را در خیرگیِ نگاهم به نگاهش، گم می‌کنم و گیج، انعکاس شعله های آتش روستای جعفرآباد را در حَیِّ حضورِ چاره چشم او می‌بینم. زمین را کنده‌اند، گودالی ساخته‌اند. در گودال، چوبها را به همنشینی با آتش، ذغال می‌کنند و بعد ناجوانمردانه، کودکانشان را به داخل آن عمقِ تنگ و سوزان می‌فرستند تا ذغالهای داغ را از خاک و خاکستر جدا کنند و دست و پاسوخته، زیر بی‌رحمیِ نگاه بزرگترها بیرون دهند. کار کودکان در این روستا و روستاهای اطراف همین است و خانواده‌ها علاوه بر فروش مواد مخدر، جابجایی و حمل سلاح و بزهکاری‌هایِ بزرگ و کوچک، فرزندانشان را نیز این‌گونه آزار می‌دهند. شکنجه در اینجا فرهنگی است که نسل به نسل به ارث می‌رسد و اعضای جمعیت ما از شیعه و سنی، از کُرد و فارس، با حضور دائم به کتابِ مهر و دفتر و درس و دوا و دارو و درمان و برآورده کردن نیازهای خانواده، تمام تلاش مشترکشان، درهم شکستنِ چرخه این میراث شوم است.

علیرضا کودکی‌اش را در همین چاله‌های جهنمی گذرانده و هر صبح، از فرودِ آن دوزخِ ناگزیر به پدر که بر فرازِ این هُرمِ جانسوز ایستاده، می‌نگرد. پدر به پول ناچیزی که از سوزاندن زندگی فرزندش در این چاله‌ها به دست می‌آید، نیازی ندارد؛ زیرا چندین برابر این پول را از عمده‌فروشی مواد و اسلحه کسب می‌کند. تنها میراثِ مرگ و آزار است که باید این‌گونه در این روستا، مدرسه شود.

مادر علیرضا نیز همچون دیگر مادران این روستا، دائم در معرض شکنجه است و از همان طفولیت، علیرضا می‌بیند که مادرش هر روز به زنجیر و تازیانه بسته می‌شود. چهارده ساله است که این همه سوختن، کارِ خودش را می‌کند و علیرضا به همدستی مادر، خانه را با پدر به آتش می‌کشد. پدر در لحظه جان سپردن، مسئولیت مرگش را از شانه‌های همسرش بر دوشهای علیرضا چهارده ساله می‌اندازد. چرا که می‌داند تقاصِ خونش را برادران به ضرب اسلحه از همسرش می‌گیرند و پدرکُشی را ابهت و سرمایه و ارثِ چشمگیرِ پسرش می‌کند. در مراسم چهلمش، مادر به چله نشسته بی‌زجر و زنجیر را به رگبار می‌بندند و می‌کشند.
گم و گور کردن جنازه و جسد و مرگ و میر و جنایت، امری عادی در این منطقه است. اهریمن، مسئول فکر نان و کار مردم شده و نسل به نسل است که این اهالی، درختِ انسان را از این چاهِ هول به ذغالِ جسد تبدیل می‌کنند. علیرضا در کباب شده جسم خردسالی‌اش، مو و مژه‌های سوخته‌اش، آرام آرام، قامت مردانه می‌گیرد و در تدریسِ شکنجه و سوزندانِ هر روز خواهرانش، جانشینِ خَلَفِ پدر می گردد و به تازگی در فکر ازدواج است تا دوباره فرزندانی را به حیاتِ و هیبتِ ذغال‌سوزی آورد. ذهنم از یادآوری داستان این روستاها به صدای مردم مهربان و ساده‌دلی که کمکهای خودشان را به مرکز کرمانشاهِ جمعیت آورده‌اند، می‌پرد و در فرصتِ حضور اهداکنندگان، به انگشتِ شرم، اشکم را از شیار چشم می‌دزدم؛ مبادا یارانِ کوه‌قدمم، نازکدلی‌ام را ببینند. باز هم برای امدادرسانی در این زلزله، بسته‌های بی‌شمار آب معدنی هدیه کرده‌اند. دستم را بالا می‌آورم و بر تلخ‌خندِ لبم، مثل پوشاندنِ دندان درد می‌نشانم و پیش خودم می‌گویم:
هموطنم
این آتش ، به امدادِ این آبها خاموش نمی‌شود.

۰ پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *