دانه‌های این شب

سلسله یادداشت های شارمین میمندی نژاد

سی و چهارمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق

 

و تو چه دانی که گرسنگی چیست؟
دست نحیفی پشتم را می کوبد. برمی گردم و پیرزنی چُرده و پاره پوش را در پشت سرم می یابم. از من می خواهد که در آن تاریکی شب، همراهش شوم و به خانه اش روم. در کوچه هایی که سالهاست از ذهن شهر پاک شده است، به دنبال آن زن می روم. انگار واقعیت در انتهای این کوچه ها به خوابِ درد و گرسنگی رفته و همه چیز در حال حل شدن در سایه هاست؛ حتی بار و بندیلِ کیسه غذایی که بر دست دارم نیز سبک و بی مقدار شده. به خانه ای می رسم. سایه خانه ای است. مثال افلاطونیِ غارِ هول؛ ارواح‌واره‌ای سرد و تُهی. شبحِ خانه بی هیچ زندگی و نوری و یا تحرکی مختصر، دهن کجی می کند. پیرزن در می گشاید. تاریکیِ مطلق. صدای قدمهایت که در گودی فرو می شود. در آن عمق، پیرزن با آن کابوسِ ظلمات، سخن می گوید. چند خزش و جنبش. چند سَرَک کشیدن. اهالی خانه در گوشه و کنار، خود را در نشئگی و خماری مواد، غرق کرده اند.
چشم هایت که به تاریکی عادت می کنند، آن آدمهای به خاکستر نشسته و سراپا سیاه شده را می بینی که بی هیچ نشاطِ زندگی، فقط وجود دارند. انگار وهمی تلخ را عُق می زنی. کیسه غذا را در میان آن آدمیان پاره استخوان‌شده شب‌زده فرو می گذارم و قصد رفتن می کنم که سه جفت چشم از پشت این همه شکستگی به سویم طلوع می کنند. در آن دود و مهِ خاکستری رنگ، شفافیتِ چشمان کودکانه ای را تشخیص می دهم که به سرعت به سمتم می آیند. سه کودک دوره ام می کنند. از سر و کولم بالا می روند. ظرف یک‌بار مصرف غذای سرد شده ای به دست دارم. مرا با ظرف غذا، به میان خود می کشند. انگار رویایی بودم، وهمی، یا که کابوسی که به سرانگشتان کوچکشان به چنگِ واقعیت آمده ام. سخت و زمین‌گیر شدم. حقیقتی دهشتناک از معنای گرسنگیِ فرزندان سرزمینم، در این خانه های تاریک خواب زده بر وجودم آوار می شود. آن قدر گرسنه هستند که بی اختیار مجبور می شوم دستم را در غذای سرد، قاشق کنم و به دهانشان گذارم تا مبادا حتی به ثانیه ای دیگر بی غذا بمانند.
هستی کودکانه ای ضربان یافته و این تپشِ مستأصلِ معصومِ در گرداگردم، مرا در آن انتهای شب، به شدت بیچاره و غمزده می کند و زانوشکسته به مرکزِ این درد می افتم. خدایا ! چه می بینم؟ دانه به دانه برنجهای بر روی دستم را این طفلکان می خورند. حتی چربی ای که بر دستم نشسته را چندین بار زبان می زنند. آتش گرسنگی‌شان، خاموش شدنی نیست.
شمارش نفس هایشان که مرا تنگ گرفته است، هر لحظه بیشتر می شود. آن قدر با حرص و ولع غذای آن ظرف سرد را می خورند که به نظر می آید اولین باری است که در زندگی شان لب به چیزی زده اند. وقتی که مطمئن می شوند دیگر غذایی نمانده، مثل یکی سراب، در آن ظلمات، پنهان و گم می شوند؛ درست مثل این که اصلا کودکی در آن اتاق نبوده است. برمی خیزم. سر بر لحدِ سنگِ سختِ سرزمینم می کوبم که بی مهرِ اهورایی، کودکانم را تا بدین حد گرسنه و تنها گذاشته است. فریاد می شوم که این بودن را زیبنده نیست که سیریِ تو، رویایِ کودکی باشد و گرسنگیِ کودکی، تنها واقعیت و حقیقیت این دیارِ درد.

۰ پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.