یادداشتی به به مناسبت عید مبعث

انَّما بُعِثتُ لِاُتَمّمَ مَکارِمَ الاخلاق
به راستی من مبعوث گردیدم تا مکارم اخلاق را کامل کنم
امروز مبعث است و باید پیامبری را به یاد آوریم که صدای محزونش آنجا که کلام خدا را بر گوشِ جاهلان زمانه اش تکرار می کند، هنوز به گوش می رسد و البته هنوز به گوش جاهلان این زمانه نرسیده: بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟!!
روز مبعث است. روزی که ۲۳ سال مجاهدت برای افشای منشأ بی‌عدالتی، آغاز شد. روزی که چهل‌ساله‌مردی امین، جسم و روح و فکر خویش را به تحقق رویایِ جامعه‌ای عادلانه و پُرمهر دوخت و چراغی برافروخت که در پرتو آن، تیرگی جهل را از چهره آدمیت بشوید. مبعث، روزی که در برهوتِ داغِ بیابانهای عربستان، نسیم اخلاق انسانی، وزیدن گرفت.
اما راهی که پیامبر ما در این روز آغاز کرد، هرگز راه همواری نبوده و رسم کودک‌کُشی، چهارده قرن پس از مبعث رسول حق، هنوز از دنیای ما برنیفتاده. هنوز کودکان قربانیِ گرسنگی، تجاوز، قاچاق، اعتیاد و انواع سواستفاده‌ها هستند. هنوز حتی می توانی از شمالی ترین نقطه شهر، با پیمودن چند ایستگاه مترو، به خانه هایی در قلب پایتخت برسی که نوزادی در آن درد خُماری می‌کشد و نوزادی دیگر به یک بست مواد مخدر، فروخته می شود و نوزادی دیگر، رها شده در انبوه زباله‌ها، جان می سپارد.
روز مبعث را گرامی می داریم، چرا که پادزهری را به یاد می آورد که در قامت یک نبی و در ۲۳ سال رنج طاقت فرسای او، به خاطره جمعیِ بشریت، هدیه داده شد. پادزهری که ریشه نابرابری را می سوزاند، پادزهری که وقتی بر جانِ آدمی بنشیند، وقتی عقل او را تصرف کند، وقتی در هر ذره از پندار و گفتار و کردارش نفوذ کند، ممکن نیست دست روی دست بگذارد و مولد یا نظاره گر زجر همنوعانش باشد… پادزهری به نام اخلاق!
اخلاق! اخلاق! اخلاق!
جوهره دین و دینداری، جوهره آدمیت، جوهره زیستِ شرافتمندانه!
روز مبعث است. روزی که پیامبر برانگیخته شد تا اخلاق را تاجِ فضایلِ آدمی سازد. اخلاقی که مبتنی است بر اصل طلایی: آن چه بر خود نمی‌پسندی، بر دیگری نیز نپسند!به امید روز و روزگاری که اخلاق حرمت یابد و دروغ گویی و تهمت بستن و تزویرگری، از جهان ما رخت بربندد.

محمد (ص) از مسیری صعب‌العبور گذر کرد. کودکی خُرد را دید که در خرابه‌ای در حال بازی کردن است. در آن خرابه، خانه‌ای تک‌افتاده بود. کودک حدودا چهار سال داشت. آن‌قدر حمام نرفته بود که پاهایش به سیاهی زغال می‌زد. حمامی نبود. فقر بود. سیاهی بود. آتش جنگ بود که دودش پس از ۵۰ سال همه جا را تیره و تار کرده بود و از خاکستر این آتش، تنها ققنوس سیاه‌بختی و فقر برمی‌آمد.

مردی در آن خانه نبود. سه چهار کودک قد و نیم‌قد بودند؛ همراه با دو زن جوان و یک پیرزن. یکی از آن زنان جوان که در میان سختی پایان‌ناپذیر روزگارش، چهره‌اش پر از چین و چروک شده و به پیری می‌زد، به پیشواز محمد آمد. شوهرش مدت‌ها بود در خانه نبود. زندگی‌اش را، زنش را و کودکانش را رها کرده بود و در میان دود آن جنگ بی‌سرانجام، گم شده بود. آن‌قدر به بیراهه رفته بود که محال بود دوباره راه را پیدا کند. گویا خودش هم این گم‌شدن را به پیدا شدن در میان فقر و شوربختی ترجیح می‌داد.

محمد هزاران بار متولد شد

محمد قدری گندم با خود آورده بود تا به آن زن بدهد تا در این تنهایی بی‌پایان، قوت نفس‌های به شماره افتاده‌شان باشد. کودکان به محمد نگاه می‌کردند. یکی‌شان که شاید هنوز به دو سال نرسیده بود بی‌وقفه گریه می‌کرد. هوا سرد بود. کودک لباسی به تن نداشت. او نه در اتاقی گرم و نرم، که در میان خس و خاشاکی که در ورودی آن خرابه انباشته شده بود، بر روی خاک نشسته بود و به جای همه‌ی اهالی آن خانه، گریه‌ای بلند و بی‌پایان می‌کرد. گویی همه‌ی چشم‌های عالم را به وام گرفته بود تا حق گریه را برای مادرش، مادربزرگش و چهار پنج برادر و خواهر بزرگتر از خودش ادا کند!

محمد (ص) گندم را به آن زن داد و رفت. آنِ رفتن، همان کودک چهارساله که در هنگام ورودش دیده بود، بر روی سه تنه‌ی درخت که بر زمین افتاده بودند در حال جست و خیز بود. تنه‌های درخت سوخته بودند. پاهای پسرک به سیاهی می‌زد و گویی سوخته بود. اینجا همه‌چیز در حال سوختن بود. ۵۰ سال بود که زندگی در اینجا می‌سوخت و دود می‌شد.

محمد از آن سیاهی و دود بیرون آمد. دودی که در جنگی بی‌سرانجام در میان جهل و خرافه‌پرستی مردمان، تمام سرزمینش را فرا گرفته بود. وقتی بیرون آمد احساس کرد که محمدی دیگر متولد شده. با هر قدمش، بر آن خاک سوخته می‌گریست. زبانی به سخن گفتن نداشت. چونان نوزادی که پس از تولد، یک‌ریز گریه می‌کند و چیزی به زبان نمی‌آورد، محمد تمام راه برگشت را گریه کرد و هیچ نگفت. محمد دوباره متولد شده بود.

۰ پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.